پاتوق

جایی واسه گفتن حرفام

تعطیل است
نویسنده : علیرضا - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱
 

سلام

این وضع من

 

نمیکشم خوب...

 

                      پس

 

 

 

میرم تو این وبلاگ با دوستم

 

 

 

    سر بزنید

                                         منتظرم

 


 
comment نظرات ()
 
راه بهشت
نویسنده : علیرضا - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٦
 

 

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

 

 

برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم

 

اثر پائولو کوئلیو


 
comment نظرات ()
 
قطاری که به مقصد خدا می رفت
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳
 

قطاری که به مقصد خدا می رفت زمانی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت:مقصد ما خداست کیست که با ما سفر کند؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟
کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟
قرن ها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد،کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد، زیرا سبکی قانون راه خداست.
قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند، اما اینجا ایستگاه آخر نیست.
مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند، قطار دوباره به راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:
درود بر شما راز من همین بود. آن که مرا خواهد، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.
و آن گاه که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.


آن که شد هم بی خبر هم بی اثر
از میان جمله او دارد خبر

 

 


 
comment نظرات ()
 
اعتراف
نویسنده : علیرضا - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٠
 

سلام

راستش فکر نمی کردم سال آخر اینقدر درسها سنگین باشه

سرم خیلی شلوغ شده با عرض معذرت میخوام یه کم، کم کار بشم

شرمنده ی همتون

                                                                  علی

 

 

         راستی

 

 

 

 

 

 

 

انشاالله که این ماه پر بار بوده باشه براتون

قربونه همتون

بای تا بعد

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
بیابان نیاز ...
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
 

امشب رحمت دوست جاریست , مانند رود , نه !

 مانند باران , اگر دلتان لرزید , بغضتان ترکید , کسی اینجا محتاج دعاست , اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید.

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
کیش و مات
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۱
 

تنها نگهبان زندگیم راحرکت دادم

دو حرکت یه جلو

اینبار نوبت اوست  ملکه ی زندگی را

در خم مسیر زندگی راند

و خود دو قدم عقب رفت

نوبت من است

زندگی ام را در بر دارد

زندگی اش را در بر دارم

می بینم و پیش می روم

باز نوبت اوست و حال..........

 دیگر زندگی ام مال اوست 

آری ..کیش و مات

 

 مرجع شعر : یگانگی خورشید

 

 


 
comment نظرات ()
 
من برگشتم...
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠
 

 خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان
بیچاره کنند هرکه شود عاشقشان
روز ازل که سرشتند زگل پیکرشان
سنگی
اندر گلشان بود همان شد دلشان…

 

Salam be doostaye golam

Delam nayoomad blogamo up nakonam

Pas ali miad ba hamoon bloge sadash

Mamnoon ke yadam boodin

Sharmande ke behetoon sar nazadam


 
comment نظرات ()
 
بیوگرافی من
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
 

سلام

 

اگه میخواین منو بشناسین به این آدرس برین:

 

http://9925.persianblog.ir


 
comment نظرات ()
 
آخرین به روز رسانی
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۱
 

چه کسی میداند که تودر پیله ی تنهایی خود تنهایی

 

چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی

 

پیله ات را بگشای...تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی

 

 

سلام و خداحافظ

 

شاید برای همیشه......................چون هیشکی نفهمید علی چی شد

 

قربونه همتون و بای


 
comment نظرات ()
 
آخرین 86
نویسنده : علیرضا - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٦
 

گفتم:

تن محنت کشی دارم خدایا_____دل حسرت کشی دارم خدایا

زشوق دلبر و داد فراقش_____به سینه آتشی دارم خدایا

بود درد از من و درمانم از دوست_____بود وصل از من و هجرانم از دوست

اگر قصابم از تن واکنه پوست_____جدا هرگز نگردد جانم از دوست

تو دوری از برم دل در برم نیست_____هوای دیگری اندر سرم نیست

به جان دلبرم کز هر دو عالم_____تمنای دگر جز دلبرم نیست

مرا نه سر نه سامان آفریدند_____پریشانم پریشان آفریدند

پریشان خاطران رفتند در خاک_____مرا از خاک ایشان آفریدند

اگر دردم یکی بودی چه بودی_____اگر غم اندکی بودی چه بودی

به بالینم حبیبی یا طبیبی_____از این دو گر یکی بودی چه بودی

گفت:

چرا آزرده حالی ای پسر جان_____مدام اندر خیالی ای پسر جان

بیا خوش باش و صد شکر خدا کن_____که آخر کامیابی ای پسر جان

گفتم:

پدر گلشن چو زندانه به چشمم_____گلستان آذرستانه به چشمم

بدون کام دل آن زندگانی_____همه خواب پریشانه به چشمم

گفت:

بوره سوته دلان گرد هم آییم_____سخن با هم کنیم غم وا نماییم

ترازو آوریم غم ها بسنجیم_____هر آن سوته تریم سنگین تر آییم

گفتم:

غم درد دل من بی حسابه_____خدا دونه که مرغ دل کبابه 

   خداحافظتون تا سال بعد اگه عمری باشه 


 
comment نظرات ()
 
 



.:::منبع کد آهنگ:::.